هم صف با ملائک

وقتي متوجه شوخي پردرد سر بچه‌هاي رزمنده شدم با سر و صدا و پاي كوبيدن به كف لندكروز قصد پياده‌شدن را داشتم كه بچه‌ها با سرو صداي دسته جمعي راننده را خام كردند و اجازه پياده شدن به من ندادند .

کد خبر: ۳۸۱۱
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۱۸

وبلاگ هم صف با ملائک نوشت : 

بعدازظهر يكي از روزهاي زمستان 1364 با هماهنگي واحد بسيج سپاه بروجرد به همراه ساير دوستانم كه در مرخصي بودند به وسيله يك دستگاه ميني‌بوس عازم منطقه شديم .

در بين دوستان و همسفرانم بسيجي دلاور ، شهيد محمد رضا بااختيار را ديدم و با او آشنا شدم .

آوازه شجاعت و مردانگي او را در جنگ  بسيار شنيده بودم .

همه بچه‌هاي پاسدار و بسيجي شهر او را مي‌شناختند تا آنروز او را نديده بودم .

ايشان جواني بلند قد خوش تیپ با موهاي لخت و چشماني قشنگ بود .

او زيبا صحبت مي‌كرد و روحيه و حالتي عجيب داشت شنيده بودم عراقيها براي جدا كردن سرش جايزه تعيين كرده‌اند .

محمد رضا از همان موقع بامن دوست شد. از اینکه رزمنده سر شناسی همچون محمدر ضا دوست من شده بود بسیار خوشحال بودم ودر پوست خود نمی گنجیدم .

محمدرضابسیار بسیار دوست داشتنی بود .

بچه های رزمنده تیپ 57 ابالفضل (ع) محمدرضا را به خاطر شجاعت وجسارتش درجنگ

 

محمدرضاهیتلرصدا می زدند. او به مسخره وشوخی روی کوله پشتی ، جیب خشاب وکیسه خوابش آرم هیتلر را طراحی می کرد.

همچنين در همین مرحله از اعزام عمو رمضان لشنی پارسا همان پاسدار شجاع و قوي هيكلی كه هم محلي خودم بود با ما همسفر شده بود .

حدود اواخر شب به (باختران) كرمانشاه رسيديم .

با همت مردم با صفا و مهماندوست اين شهر مسجد بزرگي جهت استراحت و اقامت رزمندگان تحت عنوان (ايستگاه صلواتي باختران ) تدارك ديده شده بود .

فرداي آن‌ روز بعد از اقامه نماز صبح و صرف صبحانه راهي خط مقدم منطقه دربنديخان عراق شديم قبل از رسيدن به خط مقدم  ازهمسفرانم جدا شدم .

وقتي به مقر گردان ثار الله رسيدم تا برگه مرخصي را تحويل داده و اسلحه دريافت كردم آفتاب غروب كرده بود از روشنايي هوا در كردستان عراق فقط خط سفيدي باقي مانده بود.

از مقر گردان منتظر ماشين بودم كه لند‌كروزي با تعدادي بسيجي چابک وتازه نفس كه در عقب آن نشسته بودند جلوي پايم ايستاد . گفتم (شاخ برددكان) گفتند يا علي ، بيا بالا. وقتي سوار شدم در مسير راه متوجه شدم مسير  به مسير برددكان شبيه نيست .

به بچه‌هاي همراه گفتم مگر برددكان نمي‌رويد؟ با خنده گفتند : امشبي بيا (شاخ سورمر) مهمان ما باش شاخها قله‌هاي سر بفلك كشيده‌اي بودند كه كيلومترها از هم فاصله داشتند .

وقتي متوجه شوخي پردرد سر بچه‌هاي رزمنده شدم با سر و صدا و پاي كوبيدن به كف لندكروز قصد پياده‌شدن را داشتم كه بچه‌ها با سرو صداي دسته جمعي راننده را خام كردند و اجازه پياده شدن به من ندادند .

وقتي از لند‌كروز پياده شدم ديدم در محل گروهان شهيد مطهري در شاخ سورمر هستم . چون نيروي منظمي بودم خيلي ناراحت شدم .

اما با شوخي بسيجيان بي ترمز سر كار رفته بودم . تصميم گرفتم مسير شاخ سورمر تا شاخ برددكان را كه حدود 5 كيلومتر بود برگردم .

اما متوجه شدم اسلحه‌اي كه تحويل گرفته‌ام خالي است . وحتي يك فشنگ در خشاب اسلحه خود ندارم . به سنگري كه در نزديكي جاده بود رفتم و دو يا سه نفر از بچه‌هاي هم شهري كه مرا نمي‌شناختند در سنگر بودند . برایشان ماجرا را شرح دادم واز آنها درخواست  فشنگ كردم .

آنهافكر مي‌كردند مي‌خواهم فشنگ اخاذي كنم . چون بعضي اوقات بچه‌ها ی رزمنده در مسير راه اقدام به تير اندازي مي‌كردند وبدون فشنگ می ماندند .

بعد از پاره‌اي توضيحات دلشان به رحم آمد برادر رزمنده قاسم حیدری سه عدد فشنگ كلانشينكف به بنده مرحمت فرمودند .

بعد از خدا حافظي نو‌جواني 14 ساله به همراه سه عدد فشنگ در دل شب و در ميان كو‌ههاي سربفلك كشيده كردستان عراق جهت رسيدن به موقع ، به خط مقدم گروهان شهيد مطهري را به سمت گروهان شهيد بهشتي ترك كرد .

نویسنده : کاوه گودرزی

مطالب مرتبط:
برچسب ها: هیتلر بسیجی 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا:
منار
سفیر افلاک
خبر آزاد
بیان روز
لرسو
خبر چگنی
دلفان امروز
ازنا خبر
آساره خبر
خبر افلاک
حرف لر